هرکه براي خدا دوست بدارد، براي خدادشمن بدارد و براي خدا ببخشد، از کساني است که ايمانشان کامل شده است . [امام صادق عليه السلام]

امشب با تو حرفها دارم.. - جان و ريحان

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
+ امشب با تو حرفها دارم..(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:25 عصر )

امشب با تو حرفها دارم..
اين طور به من زل نزن...خب،ميدانم،هميشه با تو حرفها داشته ام..
هميشه گفته ام و تو صبورانه گوش داده اي...
اين بار هم صبور باش..



چه کسي گفت که زن و مرد را در مساوات آفريده اند؟؟!!
و اين چه مساواتي ست که شهادت و ميهماني گلوله هاي سوزان را،چندين برابر خاص شما مردان کرده ست؟؟



 مرا اين طور نگاه نکن سيد!لابلاي اين همه مچالگي عکس،چه خوب ميشد که اين بار چشمانت پيدا نبود...کفر نمي گويم که!........
نه!..ساکت باش اي نداي هميشه مدافع انديشه هاي کهنه من..!
نمي خواهم حتي لحظه اي دوباره و هزارباره مرا بفريبي...
فريب دهي و در دلم زمزمه کني که چه زنها که جاودانه شدند و عند ربهم يرزقون...جز آنکه اين بازار هميشه براي مرد سکه بوده ست؟...



نمي خواهد آرامم کني اي ريحان خاموش،اما پر غوغايي که ديري ست خانه دل را به افکاري تصاحب کرده اي که عقل را به زحمت مي اندازند و دگر که را ياراي مجاب کردن اين دل خواهد بود؟!
نمي خواهم که در گوشم زمزمه کني که جهاد با نفس جهاد اکبر است..که نا توانيم را به رخم بکشي...خود مي دانم...مي دانم که آن شربت را به کام کسي ريختند که از بند خويش رهيد..
امشب چه نگاهت سنگين شده!اصلا برگرد توي آلبوم!نه اينجا نه!!اين بار زير تمام عکس ها!امشب مي خواهم کمي قهر کنم..فقط کمي ها!فردا نگويي قهرم ها!مي داني که نمي توانم...
امشب مرا با تو هم نجوايي نيست ريحان..راحتم بگذار تا شايد بپذيرم که مرا ميان خوبان راهي نيست...شايد بپذيرم مرا همين بس که دستانم را ميان ضريح چشمان هميشه خيره اش گره کنم...همين بس که راضي باشم که اکنون ديگر ان بغض مبهم،آن لبخند نجيب و محزون،جاي خود را به قهقهه هاي مستانه...و آن سياهِ فرا گرفته اش،اکنون جاي خود را به گلهاي آبي داده باشند...
اما مرا چه سود از اين همه سکوت...؟!از اينهمه غربت...که خاک زمين بس سرد است..و من نه بالاپوشي با خود آورده ام و نه براي زمهرير در پيش رخت گرمي فراهم کرده ام..
اين ميان مرا چه حاصل اگر عده اي بر بالهاي ملايک محمل گزيده اند و اکنون حتي از نظر به در راه ماندگان اين طريق دريغ مي کنند..
حالا که از تير نگاه پر معني ات مصون شده ام، اشک مي ريزم و فرياد ميزنم..اگر صدايم تا تو رسيد و آزارت داد گوشت را بگير..همان طور که سالها پشتت را کردي...مپسند ميان من و معبودمان،يک زميني،حتي تو که مدتي ست مي بالي که ديگر زميني نيستي،حايل باشد!!...
چه غريبم من!ميان چون خود،زمينياني که گويا هر لحظه بساط «بودن» را گسترده تر و به خيال خود آرامش فراهم مي کنند...
و چه غريبترم ميان آنها که دوست مي داشتم مرا از خود بدانند...و چه ساده بودم من!خود مي دانم که از آنها نيستم...
و خدايا!راستي پس من کيستم؟!از کجايم؟!..
پس اين زميني آلوده که توان ماندن ندارد و به آن ماواي دل آراي جوار تو هم راهش نمي دهند،کجاي اين هستي سکني کند؟؟؟!!!!
پروردگارا!غريب نوازا!اي شنونده دعاهاي نخوانده...اي کليد همه در هاي بسته دل...اي کريم!

امروز...همين امروز «
اين المفر»؟؟؟؟؟!!!!!.......



 



شور عشقت به دل افتاد چنان مست شدم
که ز خود قطع نمودم ، به تو پيوست شدم



آتش عشق تو در دل شرري زد که سحر
سوختم،خاک شدم،يکسره از دست شدم



نيست از من اثري هرچه بگردم،چه کنم؟!
ليک در کوي تو، چون نيست شدم هست شدم



سر نهادم به کفت پاي بر افلاک زدم
مهر گشتم،چو تو را ذره شدم پست شدم



با تو بي پرده بگويم که گرفتار تو ام
بي جهت نيست که آزاده و سر مست شدم

(شعر از شهيد دکتر با هنر)



» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[27/1/1387- 5:34 ع] سلامي چو بوي خوش آشنايي!
[27/1/1387- 5:31 ع] اگر معلمي...يک معلم باش!
[27/1/1387- 5:30 ع] آنجا... مرا هم دعا کن..
[27/1/1387- 5:30 ع] اين اتوبان هرگز....
[27/1/1387- 5:29 ع] اينجا مرا فاطمه صدا کن...فاطمه
[27/1/1387- 5:28 ع] تو نرفتي...من جا ماندم...
[27/1/1387- 5:28 ع] نفس عميق بکش ريحان
[27/1/1387- 5:27 ع] و من آنروز متولد شدم
[27/1/1387- 5:26 ع] ...........
[27/1/1387- 5:25 ع] ميلاد مبارک
[27/1/1387- 5:25 ع] امشب با تو حرفها دارم..
[27/1/1387- 5:24 ع] نه تو مي ماني،نه اندوه!
[آرشيو شده ها]


بازديدهاي امروز: 8  بازديد
بازديدهاي ديروز: 6  بازديد
مجموع بازديدها: 2414  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لوگوي دوستان من«

» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: