سلام...خيلي طول کشيد مي دونم...عذر مي خوام...
...
9سال پيش...سال اول دبيرستان ...ترم اول گذشت...نمره ها خوب...معلم ها راضي...
روز اول ترم جديده...اين زنگ شيمي داريم...معلم هنوز نيومده تو کلاس...بچه ها از در و ديوار بالا مي رن...زهرا اومد دستهاشو انداخت دور گردن من که داشتم تخته رو پاک مي کردم..آروم و با شيطنت هميشگي گفت:ريحان ريحان!!دوست داري با دوست من که دوست داره با دوست تو.... و هر دو لبخند زديم...يادش بخير که به راستي آن روز ها،لا به لاي ترک ديوار هم چيزي براي لبخند يافت مي شد!...
ـ بچه ها خانوم اومد!
و آمد آنکه قرار بود بيايد....دقايقي نگاه و دقايقي آشنايي و معرفي...:
ـ ...بچه ها من دوست دارم دوست شما باشم...دوست دوستان شما باشم...
به زهرا نگاه کردم...سرش پايين بود و از زور خنده سرخ شده بود...حتما ياد حرفهاي خودمان افتاده بود...لابد من هم همين شکلي شده ام!...
ـ هي تو دختر جان!اسمت چيه؟!
ـ ريحان...
ـ پاشو برو بيرون تا دفعه ديگه وسط حرف من نخندي!
من که سرم پايين بود و تازه فقط لبخند زدم!
ـ چشم...
به زهرا که حتي سرشو بالا هم نياورده بود نيم نگاهي انداختم...مقنعه را سرم کردم و راه افتادم که برم دفتر...چون تا بحال چنين موردي پيش نيامده بود مي دانستم مشکلي پيش نخواهد آمد...نگاه تيز و برنده اش که به کفشهاي کتوني گلي من خيره شده بود،تا دم در بدرقه ام کرد...
ـ چه رويي هم داره!..از اين به بعد هر جلسه هم مياي درس جواب مي دي...واي به حالت اگه بلد نباشي....
گذشت...مي خوندم..هر جلسه...نمره ها عالي..تا اينکه يک روز مثل هميشه از در اومد...هنوز ننشسته امر کرد که دفتر ها روي ميز .... با اينکه نوشته بودم، اما مطمئن بودم امروز هر کي گير بيوفته کارش تمومه... خيلي عصباني بود...نفر اول با گوشه لباس از ميز بيرون کشيده شد...قلبم تير مي کشيد..ودفتر من...
ـ چرا اين دو صفحه رو انجام ندادي؟
ـ کي؟!من؟!...
درست بود...لا به لاي آن پانزده صفحه،دو صفحه به هم چسبيده بود و من....قبل از اينکه من هم با تحقير تا وسط کلاس پرت شوم،بلند شدم....
ـ تو چرا ريحان؟!واي به روزي که بگندد نمک...مي توني نري دفتر..به جاش جريمه بنويسي...
ـ نه خانم مي رم دفتر!
ـ بشين گفتم!180 بار از روي تمام فرمولها....
ـ سرم گيج مي رفت...اشک تو چشمام مي دويد و من قورتش مي دادم تا نچکه...180 بار....180 بار....تمام فرمولها....
نوشتم...4 تا دفتر 40 برگ پر شد و 2 تا روان نويس خالي....و چند شب هم بي خوابي...ديگه حالم از سديم و پتاسيم نوشتن به هم مي خورد...دفتر ها رو بردم...رو به روش دراز کردم...پشتش رو کرد....
ـ به من براي چي مي دي؟..بذار رو طاقچه خونتون تا ديگه بي تکليف نياي...
..............
شيمي ديگه آخرين درسي بود که به يادش مي افتادم تا تکاليفشو انجام بدم...سال سوم معلم نازنيني داشتيم...اما شيمي ديگه براي من درس نبود...کابوس بود...فاصله زيادي بود بين نمره هاي ديگه با نمره شيمي که هرگز هم پر نشد...سال کنکور بود....خوب مي خوندم....اما نه شيمي رو...نتايج اومد... زيست 75%،فيزيک 65%عمومي ها 90 درصد به بالا،....شيمي 60!اونهم تو رشته تجربي....قبول شدم اما نه شهر خودم...رفتم دانشگاه..ترم اول شيمي عمومي: 10.2،اونوقت ژنتيک 18!...و اين داستان ادامه دارد....در همه زمينه هاي زندگي ادامه دارد...!
کوتاه کلام آنکه...
اگر معلمي... يک معلم باش!اگر پدر يا مادري، پدر يا مادري واقعي باش!.........همين!
نام: | |
ايميل: | |