[ و گفته‏اند که در روزگار خلافت عمر بن خطاب از زيور کعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت ، گروهى گفتند اگر آن را به فروش رسانى و به بهايش سپاه مسلمانان را آماده گردانى ثوابش بيشتر است . کعبه را چه نياز به زيور است ؟ عمر قصد چنين کار کرد و از امير المؤمنين پرسيد ، فرمود : ] [ قرآن بر پيامبر ( ص ) نازل گرديد و مالها چهار قسم بود : مالهاى مسلمانان که آن را به سهم هر يک ميان ميراث بران قسمت نمود . و غنيمت جنگى که آن را بر مستحقانش توزيع فرمود . و خمس که آن را در جايى که بايد نهاد . و صدقات که خدا آن را در مصرفهاى معين قرار داد . در آن روز کعبه زيور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت . آن را از روى فراموشى رها ننمود و جايش بر خدا پوشيده نبود . تو نيز آن را در جايى بنه که خدا و پيامبر او مقرر فرمود . [ عمر گفت اگر تو نبودى رسوا مى‏شديم و زيور را به حال خود گذارد . ] [نهج البلاغه]

جان و ريحان

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
+ سلامي چو بوي خوش آشنايي!(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:34 عصر )

کنارت نبودم...اما با تو بودم...
- برو جلو دارمت...
-داريم؟...چه طور مي توني داشته باشيم وقتي صدا در گلوي من مي شکنه...زجه مي شه...به خاطر تو....نه...به خاطر من...نه...به خاطر ما..آره...به خاطر ما ...
مايي که براي ما بودن زود است اما کمي هم دير!!!!!
شايد اين بار را فقط تو بفهمي که چه نوشته ام...شايد اين بار را من هم ندانم...راستي هم که چه دست تنهايم....خوب گفتي...همه درد اينجا بود...
من دست تنهايم و اگر هم نبودم؛باز هم تنها بودم!...اين روز ها...و امروز...با بغض کنارت حاضر شدم...خواستم از دل تنگ بگويم...از رنجي که صداي ترانه ات دامنش مي زد....تو سر خوش بودي و من ناسپاسانه قصد کرده بودم که...
-اين انقباض تمام نشد؟
-چرا ديگه خوشحال مي شويم!
..هيچ...............
ياد طليعه به خير که در هر نقطه از نقطه چينهايم دنبال مفهومي مي گشت.......
امروز آمده ام که بمانم....که بمانم....و بنويسم....



» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اگر معلمي...يک معلم باش!(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:31 عصر )

سلام...خيلي طول کشيد مي دونم...عذر مي خوام... ...
9سال پيش...سال اول دبيرستان ...ترم اول گذشت...نمره ها خوب...معلم ها راضي...
روز اول ترم جديده...اين زنگ شيمي داريم...معلم هنوز نيومده تو کلاس...بچه ها از در و ديوار بالا مي رن...زهرا اومد دستهاشو انداخت دور گردن من که داشتم تخته رو پاک مي کردم..آروم و با شيطنت هميشگي گفت:ريحان ريحان!!دوست داري با دوست من که دوست داره با دوست تو.... و هر دو لبخند زديم...يادش بخير که به راستي آن روز ها،لا به لاي ترک ديوار هم چيزي براي لبخند يافت مي شد!...
ـ بچه ها خانوم اومد!
و آمد آنکه قرار بود بيايد....دقايقي نگاه و دقايقي آشنايي و معرفي...:
ـ ...بچه ها من دوست دارم دوست شما باشم...دوست دوستان شما باشم...
به زهرا نگاه کردم...سرش پايين بود و از زور خنده سرخ شده بود...حتما ياد حرفهاي خودمان افتاده بود...لابد من هم همين شکلي شده ام!...
ـ هي تو دختر جان!اسمت چيه؟!
ـ ريحان...
ـ پاشو برو بيرون تا دفعه ديگه وسط حرف من نخندي!
من که سرم پايين بود و تازه فقط لبخند زدم!
ـ چشم...
به زهرا که حتي سرشو بالا هم نياورده بود نيم نگاهي انداختم...مقنعه را سرم کردم و راه افتادم که برم دفتر...چون تا بحال چنين موردي پيش نيامده بود مي دانستم مشکلي پيش نخواهد آمد...نگاه تيز و برنده اش که به کفشهاي کتوني گلي من خيره شده بود،تا دم در بدرقه ام کرد...
ـ چه رويي هم داره!..از اين به بعد هر جلسه هم مياي درس جواب مي دي...واي به حالت اگه بلد نباشي....
گذشت...مي خوندم..هر جلسه...نمره ها عالي..تا اينکه يک روز مثل هميشه از در اومد...هنوز ننشسته امر کرد که دفتر ها روي ميز .... با اينکه نوشته بودم، اما مطمئن بودم امروز هر کي گير بيوفته کارش تمومه... خيلي عصباني بود...نفر اول با گوشه لباس از ميز بيرون کشيده شد...قلبم تير مي کشيد..ودفتر من...
ـ چرا اين دو صفحه رو انجام ندادي؟
ـ کي؟!من؟!...
درست بود...لا به لاي آن پانزده صفحه،دو صفحه به هم چسبيده بود و من....قبل از اينکه من هم با تحقير تا وسط کلاس پرت شوم،بلند شدم....
ـ تو چرا ريحان؟!واي به روزي که بگندد نمک...مي توني نري دفتر..به جاش جريمه بنويسي...
ـ نه خانم مي رم دفتر!
ـ بشين گفتم!180 بار از روي تمام فرمولها....
ـ سرم گيج مي رفت...اشک تو چشمام مي دويد و من قورتش مي دادم تا نچکه...180 بار....180 بار....تمام فرمولها....
نوشتم...4 تا دفتر 40 برگ پر شد و 2 تا روان نويس خالي....و چند شب هم بي خوابي...ديگه حالم از سديم و پتاسيم نوشتن به هم مي خورد...دفتر ها رو بردم...رو به روش دراز کردم...پشتش رو کرد....
ـ به من براي چي مي دي؟..بذار رو طاقچه خونتون تا ديگه بي تکليف نياي...
..............
شيمي ديگه آخرين درسي بود که به يادش مي افتادم تا تکاليفشو انجام بدم...سال سوم معلم نازنيني داشتيم...اما شيمي ديگه براي من درس نبود...کابوس بود...فاصله زيادي بود بين نمره هاي ديگه با نمره شيمي که هرگز هم پر نشد...سال کنکور بود....خوب مي خوندم....اما نه شيمي رو...نتايج اومد... زيست 75%،فيزيک 65%عمومي ها 90 درصد به بالا،....شيمي 60!اونهم تو رشته تجربي....قبول شدم اما نه شهر خودم...رفتم دانشگاه..ترم اول شيمي عمومي: 10.2،اونوقت ژنتيک 18!...و اين داستان ادامه دارد....در همه زمينه هاي زندگي ادامه دارد...!
کوتاه کلام آنکه...
اگر معلمي... يک معلم باش!اگر پدر يا مادري، پدر يا مادري واقعي باش!.........همين!




» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ آنجا... مرا هم دعا کن..(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:30 عصر )
      
  

آنجا... مرا هم دعا کن..
آنجا که پيشاني عطش سجده دارد.. مرا هم دعا کن... آنجا که تکبير بوي کبر نمي دهد.... آنجا که دل ناله ميزند و تو هم با ناله اش ،از شادي وصل پر مي شوي..آنجا که از بودن سير مي شوي و از نبودن مي ترسي... تازه(!) مي فهمي که  سرگرداني... و صداي نفست در گوش باد مي پيچد... آنجا که همه نيازي و از ناز معشوق ، به وجد مي آيي... آنجا که سينه براي نفس تنگ است مرغ دل ، خود را به در آهنين جسمت مي کوبد و تو  آشفته کليد گمشده را مي جويي... و نمي داني که شادي و يا غمگين... و آنجا که چشم مي گرداني که آشنايي،غريبه اي..نه!، آشناي غريبه اي را بيابي و بر دامانش دست تمناي نجات بياويزي ... مرا هم دعا کن....
و افسوس که شب شده...وغروب عرفه...
 مي گويند فردا عيد است... اما بي تو؟...!... هرگز...



» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اين اتوبان هرگز....(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:30 عصر )

اين اتوبان هرگز....
از پشت اين پيچ،ديگه وارد اتوبان مي شم..ساختمون بيمارستان معلوم شد...اين اتوبان من و توست..
کاغذ  قلم رو دادم دستت و ليوان نيمه پر آب رو ازت گرفتم..
ـ بنويس...
چشم از کاغذ بر نداشتي...
ـ نه ريحان..
ـ بنويس... از من ... از خودت...
ـ نه..هر بار که من آرامبخش مي خورم تو هوس مي کني به خطوط در هم اين صفحات خيره بشي و از من بخواي تا خلا بينشون رو پر کنم...
سرت رو بلند کردي..امتداد نگاهت از پنجره عبور کرد...مي شنيدم تپش دلتو که مي خواست ببينه براي مردم اون طرف اين پنجره هم،الان شبه؟!
ـ بيا اين هم واکر...بلند شو..باشه..ننويس..بگو...يادته؟..اون موقع ها که چراغو تو خونه مادر بزرگ خاموش مي کردند؟من و تو تازه اصل پچ پچامون  شروع مي شد!..بيچاره پدر بزرگ...صداش به ناله بلند مي شد که:شب حجاب نداره...هي حرف دل به هم مي زنيد،صبح پشيمون مي شيد ها!!!..
با من نبودي...گوش نمي دادي..
ـ نترس..نميوفتي!...بگو يا علي..
دستت رو گذاشتي رو شونه هام:يا علي...به گمانم يا علي آخر بود...
ـ مي دوني ريحان؟...تمام خوبي اين بيمارستان به ابن پنجره هاي پهن و رو به آفتابشه...مي گم ريحان..منو مي بخشي؟...
 آهسته به سمت پنجره به راه افتاديم...تو آرام گام بر مي داشتي و من فرصت پيدا مي کردم به قدم هام دقت کنم...نه...اين پا ها به بال تبديل بشو نيستن...
ـ چه کردي که نبخشمت؟..
ـ کسي که حلاليت مي طلبه،حتما که کار نا بخشودني انجام نداده...مي دوني...انگار اگه بگي منو بخشيدي من هم خودمو راحت تر مي بخشم...حلال کردن تو،منو توجيه مي کنه..مي فهمي؟
ـ اوهوم...
و واقعا هم مي فهميدم...چقدر زياد پيش اومده بود که از کسي براي آرامش خودم عذر خواسته بودم...و بد تر اينکه بعد از بزرگواري طرف،ته دلم گفتم اي بابا!حالا همچينم کار بدي نبود که!..چه زياد پيش اومده بود که کسي رو بخشيدم،فقط به خاطر اينکه دلم مي سوخت براي ناراحتيش...
چشماي کم نورت خنديدند...صداتو رها کردي تو اتاق...
ـ واي ريحان..ببين خونه اين همشهريا چقدر چراغونيه....آهاي همشهريا!همه دنيا رو براتون مي خوام...خونه هاتون چراغوني...نورخونه هاتونو عشقه...خدا دلتونو روشن کنه...
و آروم زير لب..:
ـخوش به حالتون...
به اتوبان خيره شدي..مثل هميشه...صداي ويژ ويژ ماشينا رو در آوردي و خنديدي...منتظر تمام اين صحنه ها بودم...پشتتو به پنجره کردي...انگار کلامي رو که من ازت خواستم بنويسي به زبون آوردي...
ـ راستي هم که ريحان...هر بار که منو مياري دم اين پنجره..هيچ کدوم از آدمهايي که تو ماشينها هستند،تکراري نيستند...هيچ کدومشون براي من دست تکون نمي دن..هيچ کدوم به جز گاز دادن و رفتن به چيز ديگه اي فکر نمي کنن...اونا حتي به هم هم رحم نمي کنن...فقط هر کس خودش..و جز صداي ويژ ويژ گوشخراش دائمي،که من سعي مي کنم براش ذوق کنم،چيز ديگه اي بهم هديه نمي دن...و اين هميشه تکرار مي شه...اما..اين اتوبان هرگز تموم نمي شه.........






» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اينجا مرا فاطمه صدا کن...فاطمه(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:29 عصر )

ريحان؟!....
نه...
من هيچم..هيچ........
پشت مشبکهاي بقيع که ايستاديم،فاطمه صدايم کنيد..
حتما...اينجا...در اين ماتم کده ،اينجا که باران غربت بر گونه هاست...فاطمه ام بخوانيد ...دل حسن به نام مادر به تپش خواهد افتاد...حتما نگاه اهالي بقيع صاحب نام را جستجو خواهد کرد...شايد نظري

به احد که رسيديم...فاطمه صدايم کنيد...حتما ام البنين به احترام نام بانوي هميشگي خانه علي بر خواهد خاست... شايد نظري...
اينجا...آري اينجا...روبه روي مصطفي...مرا فاطمه بخوانيد...حتما دل رسول خدا شاد خواهد شد...

نفس در سينه مدينه حبس است...مدينه هم مثل من..
فاطمه ام بخوان...فاطمه..


                        




» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ تو نرفتي...من جا ماندم...(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:28 عصر )
پله ها رو آروم آروم پايين ميومدم...
دستمو تو دستاي گوشتيت گرفته بودي و دنبال خودت مي کشيدي...هر چند تا پله هم بر مي گشتي نگاهم مي کردي که يعني يالا!خودتو بهم برسون!...
بهم مي گفتي حلزون...هيچ وقت ياد نگرفتم پله ها رو مثل تو دوتا يکي کنم....هميشه ازت عقب بودم...هميشه بايد بهم تلنگر مي زدي...هنوز هم...هنوز هم مي ترسم تو پله ها دستمو ول کني...
درو که باز مي کردي،انگار در قلبتم باز مي شد...تلاش براي سکوت بي فايده بود...
ـ واي ريحان برات تعريف کردم؟....
ـ نه!چيو!بگو زود باش!!
ـ عجيبه که واسه ت تا حالا نگفتم!!چه جوري تا حالا نپکيدم؟!....

و غش غش مي خنديدي...و من تا مدتها وقت خنده،بين دندوناتو نگاه مي کردم....تو که راضي نمي شدي بريم دندون زپشکي!!!به قول خودت!....
مي گفتي و مي خنديدي و اصلا هم به ذهنت خطور نمي کرد ازم بپرسي خسته شدم يا نه...
مي دونستي اگه تا صبح هم منو پياده..گرسنه و تشنه تو اين خيابوناي شلوغ بچرخونيو حرف بزني،من اعتراضي ندارم....آخه من حرفاتو نمي شنيدم...من تورو مي شنيدم...چه اهميتي داشت اگر اين خيابون،شلوغ ترين خيابون شهر بود؟....من فقط تو رو مي ديدم...
ـ ريحان مي دوني چند وقته مي شناسمت؟..
ـ کمه...
ـنه!!!اصلا هم کم نيست!!!

و باز خنديدي...انگار درد نداشتي...چقدر يه آدم مي تونه رو داشته باشه!!
کنار نرده ها ايستادي...خنده هات تو گلوت گم شد...اما رو لبت نه...لبخندو تو بهم ياد دادي...لبخند حتي وقتي جا مي مونم...لبخند حتي وقتي مطمئن مي شم که هيچي برام نمونده...
مي دوني که!چشام هميشه به پاهات دوخته ست...ببينم کجا مي ري...چطور مي ري...
چرا مي لرزي...؟!...من که امشب همراه خوبي بودم برات!من که همه حرفاتو گوش دادم..اگرچه نشنيدم!پس چرا تلخ شدي...
خودتو اين طوري نکش به نرده ها!لباس تازه ت کثيف مي شه ها!
نشين!...شبه!...ديره!...پاشو... بايد برگرديم...چرا انقدر صورتت داغه...گوش کن..ميشنوي؟
ـ آره..من هر چي نشنوم، صداي تو رو خوب مي شنوم...
من که حرفي نزدم....! ببين..اون بچه تو اون ماشينه بهمون زبون درازي کرد رفت...مگه ما چه مونه؟..پاشو بريم..
اما مدتها بود که گوشتو از حرفها و چشمتو به بروي آدماي شکيل شکلک ساز بسته بودي...باز دستمو کشيدي
که بشينم کنارت...
اي بابا!فکر مي کنن گداييما!پاشو بريم...
ـ نيستي مگه؟...
 رو به من که مقابل صورتت دولا شده بودم، چشماتو باز کردي تا خودمو توش ببينم....اما من کور بودم...
ـگدا؟....چرا..راست مي گي...
ـ بشين...
چار زانو نشستم کنارت...يعني وا رفتم...تسليمت شدم...مثل هميشه...من نبودم...همش تو بودي...جاني و دلي،اي دل و جانم همه تو...تو هستي من شدي،از آني همه من...من نيست شدم در تو،از آنم همه تو...
ـ سه ماه دو روز کم....
اصلا حواسم نبود...دو روز ديگه،سه ماه بود که منو مي شناختي...اما من هنوز تو رو نشناخته بودم...حتي براي يه لحظه...اگرچه به اندازه يه عمر حظتو برده بودم..
ـکمه خب!
ـ نه...کم نيست ريحان...
سه ماه  کمه و تو دوست داشتي بگي نيست.. من از چونه زدن با تو خوشم ميومد...هنوز هم...که با تو باشم...يه ثانيه بيشتر..
ـکمه!طولش کمه...
ـ اما طولش مهم نيست...عرضشه که مهمه!
باز زد به فلسفه!بابا پاشو بريم... ببين صدات از ته چاه در مياد...پاشو يا علي بگو...
دستمو کشيدي که پا نشم...چت بود....؟
ـ نه!عرضشم مهم نيست ريحانم....يه بي نام مهمه....يه بي نام......مهم تو بودي...
بودم؟..يعني نيستم ديگه؟...
نگاهمو از آسفالت پياده رو بر نداشتم...يعني از روي منم سياه تر بود؟...اون دو تا پاي باريک   سه دقيقه بود که جلومون ايستاده بودن...چرا ازش نپرسيدي به چي نگاه مي کنه؟...مگه ما نگاه داريم؟!..
ـکمک نمي خواي آبجي؟
ـ نه خدا خيرتون بده...ممنون..خودش پا ميشه..
....حالا که رفت مي خندي؟چشاتو باز کن لا اقل!مردم جمع مي شنا!...
تو انگار تو فکر ديگه اي بودي...
ـريحانم؟..
هميشه از اين کلمه مي ترسيدم...هنوز هم ...ريحانم...يعني يه چيز مي گم نشکني ها! يه چيز مي گم نترکي ها!يه چيز مي گم از غصه نميري ها!...حتي صدا نداشتم که بگم هان!
ـ ريحانم؟..
دستتو فشار دادم...که بگي..
ـ برگرد...
پاهاتو دراز کردي...مو به تنم سيخ شد...تنها؟...بي تو؟...نه!...عمرا!..دندونام مي خورد به هم...خودت مي گفتي منو تو نداريم!...
ـ پاشو...بگو يا علي..من که هميشه دنبالت راه افتادم..اين يه بار تو بيا باهام...
خواستم با دست ته خيابونو نشونت بدم...اما دستمو ول نکردي...راست بگم...مردم از ذوق...
ـ ببين؟..ببين هنوز به ته خيابونم نرسيديما..
ـ ريحانم...برو...من نمي تونم....

تکون نخوردم...کاش باز يکي بياد بگه کمک نمي خواي آبجي؟....
چرا کمک مي خواستم...که يکي بلندم کنه...زير بغلمو بگيره...داشتم از حال مي رفتم...
چشممو باز کردم...
خيس عرقم...اذان صبحه...اشهد ان ...نور مهتاب رو شيشه قاب عکس افتاده...تو معلوم نيستي ...بي معرفت ...وايسا چراغو روشن کنم...عکست بهم لبخند مي زنه...چرا چشمات بخار گرفته؟...گريه مي کني؟...نه..تو جلوي من گريه نمي کردي...دستمال کو...گلابو کجا گذاشتم...
 دستمو رها کردي..يادته؟...يادته؟...اين زمين خوردناي الان مال همينه...گفتي پله ها بلندن..نمي توني بالا بياي...دروغ مي گفتي...به خودت مي گفتي که من بشنوم...که پله ها بلندن...من نمي تونستم پا به پات بيام...
گفتي راه درازه...نميتوني ...قدمات سنگينن...اما منو مي گفتي...منو که هميشه حلزون وار راه مي رم...
گفتي سختته راه بري...اما با من سختت بود...تو سبک بودي...بال داشتي..
گفتي يا علي مدد گفتنو  فراموش نکنم...اما  نمي دونستي من خيلي وقته براي اين من بي تو، مدد خواستم...
تو کي رفتي؟....نه!...من کي موندم...من..من  جا موندم...


» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نفس عميق بکش ريحان(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:28 عصر )
نفس عميق بکش ريحان...نفس عميق...بوي چوب...کاغذ کاهي..بوي روغن بادام که ميان ترکهاي دست را آشتي مي داد...
صداي نفسهاي منظم و کوتاهت...زمزمه حيدر بابا بر لبت...
ـ حيدر بابا دونيا يالان دونيا دي...
چهره شکسته از داغ..عرق نازنيني که لابه لاي چين و چروک پيشاني ات برق مي زد...
موهاي سپيد دور سر که زير عرقچين مشکي قلاب بافي پنهان مي شدند...و صداي ضربه هاي ريز و يکنواخت که به چوب آبرو مي داد و تو را برايم شگفت انگيزتر و دست نيافتني تر مي کرد..
اين طاقچه که هنوز ميزبان آينه ست...و تو  هم در آينه اي..
ـ بابابزرگ؟شما بزرگترين يا مامان جون؟
خنديدي...به دستت فوت کردي و من اين فوتهاي پر خاک را چقدر دوست داشتم...عرقچين را  برداشتي...به مادر بزرگ که چاي زعفران به دست،چشم به دهانت دوخته بود،رندانه نگاه کردي..
ـ از سن من..از افاده ايشون...
صورت مادر بزرگ گل انداخت...چقدر احترامش را داشتي...بانوي خانه..نه..چراغ خانه ات بود..
بگذار ببينم..پشت اين پرده متقال،هنوز هم آن صندوق قهوه اي اسرار آميز،که شبها خوابهاي کودکانه ام را رنگين مي کرد، هست؟
ـ بيا دخترم..
دستم را مي کشيدي و من چه هنرمندانه هر بار سعي مي کردم با مناعت طبع و بي اعتنا،با تو بيايم و نپرسم کجا!...تا پاي اين صندوق..
ـ ريحان جون دستتو بيار چشماتو ببند...
و دستم پر مي شد از آلبالو خشکه و بادام زميني....نه! پر مي شد از مهر تو...از محبتت...از سايه ات...از صبرت..از بويت پدر بزرگ...از بويت..
تا در صندوق را ببندي،شيطنت مي کردم..ابزارت را بر مي داشتم و فرار مي کردم...چوبها را به هم مي ريختم.. و تو بچگانه،دمپايي کشان،لنگان لنگان دنبالم مي کردي..عرقچينت را بر مي داشتم دست بر سرت مي کشيدم وياد آوري مي کردم ..
ـ ببين بابا بزرگ...کچل شدي..موهات چي شدن؟
ـ موهام؟از بالا اومدن تو صورتم شدن ريش!
خودت را به گريه مي زدي..باورم مي شد...و عذر مي خواستم که کچل خطابت کردم...
اين چهار پايه..راستي چه کوتاه است...هر بار مرا بر اين چهار پايه مي نشاندي،پايم را اندازه مي گرفتي و با چاقو روي پايه اش خط مي کشيدي...
ـببين..اگه غذا بخوريو بهانه نگيري،پاهات به زمين مي رسه...اونوقت يعني بزرگ شدي..بهت مشبک ياد مي دم...
اينجا مهد کودکم بود..مکتبخانه ام بود..بر سفره نانش،معني برکت و شکر،و با حبه ها ي انگورکه به دهانم مي گذاشتي،شمردن آموختم....
ـ امام اول؟
ـ علي..
ـ فاتح خيبر؟
ـ علي...
ـ امام  دوم؟
ـحسن..ديگه نمي خوام بابابزرگ...
ـانگور ميوه بهشته..بخور...امام سوم؟.......

سر بر زانوهايت مي گذاشتم و از بهرام گور مي گفتي..و از ضحاک مار به دوش که هنوز هم از نامش مي ترسم...قصه جمشيد و خمشيد...سعدي مي خواندي و من براي خرسنديت بي آنکه بفهمم به خاطر مي سپردم...اما الآن...بر هر نفسي شکري واجب...
و بوي چوب لالاييم بود...بوي چوب داغ...
عصر،آويزان از عصاي تو، کوچه هاي تنگ و باريک را تکرار مي کردم..صبور بودي پدر بزرگ..صبور..تا در خانه قلم خانم،همان پير زن تنهايي که هميشه با ديدنش پشتت پنهان مي شدم...خدا رحمتش کند...و همه ما تنهايان را...
براي ماهي هاي حوض کاشي، نان مي ريختم...درخت خرمالويت تابم مي داد تا مادر از راه برسد..آنوقت  نارنج مي چيدي و...
                            ***
ـريحان؟..هرچي مي خواي بردار بايد بريم از کارگاه...
من اينجا نه اين ميز را..نه چهارپايه را..نه آن آيينه..نه جانمازت..نه اين عرقچين..و نه حتي صندوق را...نمي خواهم..اين گلابدان را...من بويت را خواهم برد..بوي محمدي مي دادي پدر بزرگ....


» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ و من آنروز متولد شدم(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:27 عصر )

چه عادت بدي داشت مامان!تو طب الآن ديگه منسوخ شده خداروشکر! ضايع بود خب!بچه رو قنداق مي کردن که دست و پاش بد شکل نشه!اما دست و پاي من که دراز شد...و دست از پا دراز تر...
اونروز يادته..؟اون قنداقه رو پوشيده بودم که مامان جون روش گل لاله گلدوزي کرده بود..هنوز دارمشا!..توش يادگاريارو جمع کردم..بگذريم..تو بغل مامان بودم..گفت تو داري مياي..نشسته بوديم دم در ...من فقط مامانو مي ديدم..هنوزم طوري نگاه مي کنم که حتما مامان تو زاويه ديدم باشه..
هي به آسمون نگاه مي کرد..منم نگاهشو تعقيب مي کردم...آسمون ابري بود..هنوز هم که هنوزه،آسمون که ابري مي شه،منم سر به هوا مي شم...
مامان هي با من حرف ميزد..همش نگرانت بود..حرفايي بهم مي زد که به ديگران نمي گفت..فکر مي کرد منم نمي فهمم... مامان زير لب  مي گفت  ـ بيا ديگه!الان آسمون مي باره!..
دندوناشو به هم فشار داد:
ـ چقدر گفتم لباس گرم ببر؟!گفتي جنازه بچه ها رو از زير يخ در ميارن..من لباس گرم نمي خوام...بفرما!حالا تو بارون چطور مي خواي برگردي..
اوخ..اوخ..بارون گرفت..قطره هاي گنده گنده رو صورتم ولو مي شدن،اما مامان که حواسش به من نبود..جيغ زدم...اما مامان فکر مي کرد من بهانه تو رو مي گيرم!
ـالان مياد ماماني!..تو هم دلت تنگ شده؟الان مياد!...
و تا مدتها و شايد هنوز هم،نمي شد جلوش گريه کنم..فکر مي کرد همه بهانه از توست!!
من که تو رو نديده بودم که دلم برات تنگ شه آخه!..حالا يه وقت خيال نکني منو برد تو ها!نه خير!چادرشو کشيد رو سرم...دنيا خال خالي شد..
کوچه رو که حتما يادته ديگه!خاکي بود و پر از قلوه سنگ..رو به روي خونه سنگر کنده بودن...يادمه تا 5،6سالگيمم اون سنگرا بودن..با يه بشکه قير اندود چپ کرده،که خانمهاي محل جاي پناه گرفتن تو سنگر،ما بچه ها رو مي کردن تو چاله چوله ها و خودشون روش مي نشستن و از همسراشون خبر رد و بدل مي کردن..و اين خبر ها انگار هيچ وقت از تازگي نمي افتاد...
چي مي گفتم...؟..آهان کوچه خاکي بود.با سنگاي درشت..مثل سنگاي زمين بازي پارک...تو که نبودي اون پارکو ساختن..اما هنوز هم نيمه کاره ست...کي تا حالاست...صداي پا اومد..خش خش...يا يه همچين چيزايي...مامان سعي مي کرد آروم جيغ بکشه!!
ـ اومدي؟..جانم..بدو آفرين..الان خيس مي شي..سرما مي خوري..بعد هر کار کنم باز بر مي گردي منطقه...
داشتي نزديک مي شدي..مامان منو رو قلبش فشار مي داد..تند ميزد..خيلي تند..ترسيدم..گريم گرفت..
ـسلام..
چه صداي کلفتي داشتي..از تو هم مي ترسيدم...اگر چه الان مي دونم اوني که ترس داره تو نيستي...يکي ديگه ست...
مامان اين چادرو بزن کنار ببينم کي مامان منو ترسونده!!!
ـسلام!..چقدر دير کردي عزيز...دستت چي شده!..نگاه کن..سر تا پاش گليه!
صدات نميومد...مامان يه جوري چادرو زد کنار که من يه لحظه چشماي خندونشو ديدم..بالاخره از من پرده برداري...نه!چادر برداري شد و تو منو ديدي و من هم تو رو!ببخش که ترسيدم!خب..خب تر سناک بودي!موهات خيس بود...چسبيده بود به پيشونيت..چشماتم که گرد کرده بودي...دهنتم که تا گوشات باز بود...خب وحشتناک بودي ديگه!تازه يه دفعه بلند خنديدي!
منو از مامان گرفتي..زير بارون..هي بالا پايين انداختي..مامان همش مي گفت نکن!تازه شير خورده...همش تقصير اين مامانه...اگه قنداق نبودم،موهاتو مي زدم کنار..دستامو که گرم بود مينداختم دور گردنت..يه انگشتر فيروزه دستت بود...ايناهاش...بذار بکنم دستم...
ـاون تو انگشت کوچيکش مي کرد!
بفرما!خانمت فالگوش وايساده...
.....اومدي تو حياط..مامان جون دويد تو ايوون..
ـالهي دورت بگردم مادر...از احمد چه خبر..
بي رحمانه منو دادي بغل مامان. رفتي تو بغل مامانت..مامان چادرش افتاد..درو بست..
                                                                     ***
..خلاصه منو اونشب سرما دادين...دراز کشيدي همين جا!وسط اتاق...گفتي آخيش..مامان پوز خند زد..چادرشو گرفت دستش کنارت زانو زد...يه جوري که حتما بهت بر بخوره گفت:
ـ خب نرو اگه انقد سختته!
يه اخم کوتاه بهش کردي...دستتو دراز کردي که منو بگيري..نداد بهت..يادت باشه!مگه من توپ دسترشته بودم؟!خلاصه گرفتي منو...هي بوسيدي..:آخيييييش...آخيييييش...سيبيلات هي مي رفت تو صورتم...دستام بسته بود و الا...
الانم دستام بسته ست...دستام بسته ست.......
 رو شکم خوابونديم رو سينه ات دستتو چند بار زدي رو پشتم...قلب تو از مامان قوي تر مي زد:گوروپ گوروپ...اون همه نيرو رو از کجا آورده بودي...اون همه توانو...
مامان دويد دوربينو آورد..عکس گرفت...بعد ها پاره ش کردم...تنها عکس دونفرمونو...خودت مي دوني چرا!...
مامان ساکت نگات مي کرد...سير نمي شد...
ـاسمشو چي بذاريم..؟
رفتي تو فکر..منو گذاشتي زمين..نشستي به مامان نگاه کردي..دل تو دلم نبود!..پاشدي رفتي جلو روشويي...آستيناتو زدي بالا که وضو بگيري...:
ـ هر چي تو بخواي!
حوله رو برداشتي سرتو باهاش خشک کردي...
ـ آب گرم کنم بشوري سرتو؟
ـ نه..زحمت نکش..
ـمن؟من تا حالا هيچي صداش نکردم..دوست داشتم تو بياي بگي..بچه سه ماهشه..اسم نداره..شناسنامه نداره...کوپن هم بهمون نميدن...حالا کوپن هيچي...تو يعني هيچ نظري نداري؟؟
سکوت کردي...آره خب..تو که قرار نبود منو هيچ وقت صدا کني..وضو گرفتي..مامان همينطور وسط اتاق، ساکت..نماز خوندي..مامان نگات کرد...
ـبدش...
مامان رو زانو تا  کنار مهرت  اومد...منو گرفتي...دهنتو چسبوندي به گوش راستم...
ـالله اکبر..چشماتو بستي..:فاطمه...
مامان خنديد...با سر تاييد کرد.....:کنيز فاطمه ست... اما نيستم...
اين آخرين کلمه اي بود که قبل از شير خوردن ازت شنيدم...صبح که پا شدم مامان پشت پنجره بود...ومن فاطمه شدم...فاطمه...




» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ ...........(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:26 عصر )

صبح بود...هوا به شدت سرد...آسايشگاه جانبازان هم که بالا شهر!...يخ بندون شده بود..
ـ سلام آقا سيف...صبح بخير...
ـبه!سلام بابا!صبح تو هم بخير!انار مال کيه؟اين قدر اين حاج اميرو لوس نکن!بزرگ که بشه درد سرت مي شه ها!..
دستشو کشيد به ريششو سرشو خنده کنان تکون داد..
ـبزرگتر از اين نميشه آقا سيف!نترسين!تا تونسته قد کشيده...انقد که تو بدنش جا نمي شه ديگه!بشقاب دارين دم دست؟
ـمن نفهميدم چي گفتي بابا!من نمي خوام..همين پيش پاي تو،خانم اصغر آقا اومد...برکتي داد...دستت درد نکنه...
....پس خانم اصغر آقا هم اينجاست!...کاش مي شد مي نشستم اينجا تا حاج امير بياد محوطه...نمي شه که...سرده..چه امروز سوتو کوره!..کاش نرم بالا...کاش...خدايا چرا من آخه!!کمکم کن....
کاش اين آسانسور خراب بود....حالا هميشه خراب بودا!!..
در اتاق هم که بازه...کاش هنوز جاي حاج اميرو با آقا آرش عوض نکرده بودن....هنوز نيومده بايد چشم تو چشمش بشم!..
ـببين کي اومده!!به!به!به!به!...
پس نمي دونه که انقد سر حاله...
ـريحان خانم!به قول نوه اصغر،ولکام!کام اين پليز!
خانم اصغر آقا از من بد تر!هيچي نگفته!...خاک بر سرم!..
آهسته زدم به در:
ـيا الله...سلام آقا آرش..خوبين انشالله؟بهترين؟.....د!پس حاج امير کو؟چرا تختش خاليه!!من که نيم ساعت پيش خبر دادم ميام...پس کوش؟...
داشتم اونهمه اضطرابو به بهانه حاج امير بيرون مي ريختم..
ـنترس عمو جان!مياد!الان مياد!با اصغر بردنشون يه آزمايش کوچول موچول!الان سرو کله شون پيدا مي شه!
ـ الان ميام آقا آرش...
کجا عمو!بيا!تا تو اين انارو دون کني،اونم مياد!
..بعد زير لب،مثل وقتايي که مي خواد متلک بگه گفت:
ـاز وقتي کچل شده،چه همه هواشو دارن!!!
ـ من کوچيک شما هم هستم!...الان ميام!
...انارو گذاشتم رو تخت حاج امير و دويدم تو راهرو...نگران بودم...نه نگران حاج امير..مي دونستم تو اتاق اصغر آقاست و داره از همه چي با خبر مي شه...
به ديوار تکيه دادم..پاهام مي لرزيد...صداي نفسمو مي شنيدم...قلبم رسما تو گلوم مي زد!...
ريحان!اينقدر اينجا وايسا تا حاج امير بياد!يا خانم اصغر آقا!...يا اصلا خود اصغر آقا!چه مي دونم!دعا کن باز حواسپرتي آقا آرش بياد سراغش!اونجوري بشه که به خانمش مي گفت دست نزن به من مگه تو زنمي!
چي مي گي ريحان!الان 20 دقيقه ست داري از اين دعا ها مي کني!زشته ها!برو تو اتاق!...
سرمو انداختم پايين..مثل بچه کلاس اوليا که مشق ننوشتن،با انگشتام ور مي رفتم...رفتم تو...آقا آرش چشماشو بسته بود....خدايا ...خوابه انشالله....پشتمو کردمو پاورچين رفتم که بشينم رو تخت حاج امير...
ـاز کي تا حالا معني الان،نيم ساعت ديگه ست؟
آب جوش ريختن رو سرم....رومو کردم به تختش..هنوز چشماش بسته بود...با لحن شوخ هميشگيش گفت:
ـ اين امير کچل تانياد ما انار نميخوريم؟
ـچ ...چرا...ا...الان...الان دون مي کنم..
گلوم چقدر خشک شده بود...پارچ و ليوان کنار تخت آقا آرش بود...نخواستيم آب!...
ـبيا يه ليوان آب بخور عمو گلوت باز شه!بابا حاج امير که پر پرواز نداره!همين بغل مغلاست!
صداي ريختن آب مطمئنش کرد که دقيقا کنارشم..چشماشو باز کرد..خيلي جدي مثل وقتي به شيوا (دختر 22 ساله ش)موقع تشر زدن نگاه مي کرد،زل زد به چشام...ليوان آب رو لبم خشک شد...دوباره سرمو انداختم پايين...
ـ ريحان؟عمو؟چي شده!پا ندارم؟درست...دست ندارم؟درست....دل که دارم عمو!ترکيد بابا!بگين چي شده تورو خدا!هر چي خودمو مي زنم به لوده بازي...امير چيزي گفته؟خانم اصغر آقا گفت زينب سلام رسوند!!!!!از کي تا حالا زينب پيغام پسغام مي فرسته؟آدم واسطه من و خودش مي کنه؟ تو شيوا رو تازگي ديدي؟خوب بود؟عليرضا از ماموريت اومد؟....د بگو ديگه!!!!!...
سرم از اين پايين تر نمي رفت..الانه که اشک بچکه و رسوا بشم...
ـبله..شيوا رو ديدم...خوب بود...زينب خانم هم خوبن...دارن براتون ژاکت مي بافن...گفتن مي خوان روز تولدتون دست پر بيان...
ـ بيراه نگو ريحان...زينب خوب نيست؟قلبشه باز؟منو نگاه کن؟...
ـ نه!نه!خوبن به خدا!
سرمو يه کم آوردم بالادستاش رو کمر بند تخت بود که روي بدنش بسته بودن...گفتم يه کم حالشو عوض کنم:
ـآقا آرش هنوزم کمر بندا بسته آماده پرواز؟..
ـريحان!اگه نگي چي شده به ولاي علي....
داشت سعي مي کرد نيم خيز بشه...
ـباشه باشه!مي گم...
غلط کردي!چطور مي خواي بگي آخه!مي گي چي مثلا؟مي گي چه نشستي اينجا که ....يا مي خواي بگي،شما آروم باش!هيچي نشده!فقط يادگار دوست شهيدت،عليرضاي 25 ساله،داماد نازنينت،تو اون هواپيما بوده....؟نه خدايا کار من نيست....
ـبيدار شدي آرش جان؟
ـامير اومدي؟ريحان ديوونم کرد...تو رو جون نغمه....اون هواپيما...گريه مي کني امير؟ببينمت؟....نگام کن؟....نگو عليرضا....آره امير؟....نه ..نه...

آقا آرش.....زينب خانم صبور....
شيواي رنج کشيده من....همه لحظات رو مجال نيست تا کنارت باشم..

به هر لحظه بي شمار تسليت...




» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ ميلاد مبارک(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:25 عصر )

ميلاد مسعود حضرت ثامن الحجج بر همه، به خصوص دوستان وبلاگ نويس مبارک...
شهيد حسين ارسلان       آغاز :1324يزد
                                  شهادت:1364هور





 ضامن آهو




اي که نامت بر مس دل کيمياست
هرچه در وصفت سرايد دل رواست




آن قدر  خوبي  که  در  گلزار  عشق
بي گل رويت بهاران بي صفا ست




با  تو  پيوستن  بود  کاري  درست
از تو بگسستن ولي عين خطا ست




گو هر  عشق  تو  در  بازار  حسن
همچو يوسف بس عزيز و پر بها ست




روز  ميلاد   تو   اندر  ملک   عشق
شور و شوقي ديگر از شادي به پاست




خاک درگاه تو همچون سرمه اي
مايه  بينايي  چشمان  ما ست





اي  گل  باغ  امامت ، کوي  تو
غرق در گلهاي خوشبوي دعاست




آن بهشتي که نايد در گمان
جز سر کويت نمي دانم کجاست




کيستي اي آنکه کاخ عشق تو
عرش و فرشش جمله از مهر و صفاست




اي  که  زيب  دفتر  اوصاف  تو
سوره والشمس و نور و والضحي ست




اي که در محراب عشق کردگار
بر  لبت  پيوسته  ذکر  ربنا ست




آري ،  آري اي  امام  هشتمين
نور تو نور علي مرتضي ست




کيست «رخشا» را شفيع روز حشر
ضامن آهو علي موسي الرضاست




» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ امشب با تو حرفها دارم..(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:25 عصر )

امشب با تو حرفها دارم..
اين طور به من زل نزن...خب،ميدانم،هميشه با تو حرفها داشته ام..
هميشه گفته ام و تو صبورانه گوش داده اي...
اين بار هم صبور باش..



چه کسي گفت که زن و مرد را در مساوات آفريده اند؟؟!!
و اين چه مساواتي ست که شهادت و ميهماني گلوله هاي سوزان را،چندين برابر خاص شما مردان کرده ست؟؟



 مرا اين طور نگاه نکن سيد!لابلاي اين همه مچالگي عکس،چه خوب ميشد که اين بار چشمانت پيدا نبود...کفر نمي گويم که!........
نه!..ساکت باش اي نداي هميشه مدافع انديشه هاي کهنه من..!
نمي خواهم حتي لحظه اي دوباره و هزارباره مرا بفريبي...
فريب دهي و در دلم زمزمه کني که چه زنها که جاودانه شدند و عند ربهم يرزقون...جز آنکه اين بازار هميشه براي مرد سکه بوده ست؟...



نمي خواهد آرامم کني اي ريحان خاموش،اما پر غوغايي که ديري ست خانه دل را به افکاري تصاحب کرده اي که عقل را به زحمت مي اندازند و دگر که را ياراي مجاب کردن اين دل خواهد بود؟!
نمي خواهم که در گوشم زمزمه کني که جهاد با نفس جهاد اکبر است..که نا توانيم را به رخم بکشي...خود مي دانم...مي دانم که آن شربت را به کام کسي ريختند که از بند خويش رهيد..
امشب چه نگاهت سنگين شده!اصلا برگرد توي آلبوم!نه اينجا نه!!اين بار زير تمام عکس ها!امشب مي خواهم کمي قهر کنم..فقط کمي ها!فردا نگويي قهرم ها!مي داني که نمي توانم...
امشب مرا با تو هم نجوايي نيست ريحان..راحتم بگذار تا شايد بپذيرم که مرا ميان خوبان راهي نيست...شايد بپذيرم مرا همين بس که دستانم را ميان ضريح چشمان هميشه خيره اش گره کنم...همين بس که راضي باشم که اکنون ديگر ان بغض مبهم،آن لبخند نجيب و محزون،جاي خود را به قهقهه هاي مستانه...و آن سياهِ فرا گرفته اش،اکنون جاي خود را به گلهاي آبي داده باشند...
اما مرا چه سود از اين همه سکوت...؟!از اينهمه غربت...که خاک زمين بس سرد است..و من نه بالاپوشي با خود آورده ام و نه براي زمهرير در پيش رخت گرمي فراهم کرده ام..
اين ميان مرا چه حاصل اگر عده اي بر بالهاي ملايک محمل گزيده اند و اکنون حتي از نظر به در راه ماندگان اين طريق دريغ مي کنند..
حالا که از تير نگاه پر معني ات مصون شده ام، اشک مي ريزم و فرياد ميزنم..اگر صدايم تا تو رسيد و آزارت داد گوشت را بگير..همان طور که سالها پشتت را کردي...مپسند ميان من و معبودمان،يک زميني،حتي تو که مدتي ست مي بالي که ديگر زميني نيستي،حايل باشد!!...
چه غريبم من!ميان چون خود،زمينياني که گويا هر لحظه بساط «بودن» را گسترده تر و به خيال خود آرامش فراهم مي کنند...
و چه غريبترم ميان آنها که دوست مي داشتم مرا از خود بدانند...و چه ساده بودم من!خود مي دانم که از آنها نيستم...
و خدايا!راستي پس من کيستم؟!از کجايم؟!..
پس اين زميني آلوده که توان ماندن ندارد و به آن ماواي دل آراي جوار تو هم راهش نمي دهند،کجاي اين هستي سکني کند؟؟؟!!!!
پروردگارا!غريب نوازا!اي شنونده دعاهاي نخوانده...اي کليد همه در هاي بسته دل...اي کريم!

امروز...همين امروز «
اين المفر»؟؟؟؟؟!!!!!.......



 



شور عشقت به دل افتاد چنان مست شدم
که ز خود قطع نمودم ، به تو پيوست شدم



آتش عشق تو در دل شرري زد که سحر
سوختم،خاک شدم،يکسره از دست شدم



نيست از من اثري هرچه بگردم،چه کنم؟!
ليک در کوي تو، چون نيست شدم هست شدم



سر نهادم به کفت پاي بر افلاک زدم
مهر گشتم،چو تو را ذره شدم پست شدم



با تو بي پرده بگويم که گرفتار تو ام
بي جهت نيست که آزاده و سر مست شدم

(شعر از شهيد دکتر با هنر)



» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نه تو مي ماني،نه اندوه!(سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 5:24 عصر )
 نه تو مي ماني

نه اندوه



و نه هيچ يک از مردم اين آبادي



به حباب نگران لب يک رود قسم



و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذ شت



غصه هم خواهد رفت



آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند



لحظه ها عريانند



به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز



تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده ست



تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد



و اگر بغض کني



آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد



گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!



بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش!



ظرف اين لحظه وليکن خالي ست



ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود



غم که از راه رسيد در اين بر او باز مکن



تا خدا يک رگ گردن باقي ست



تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده!





 



از آثار زيباي کيوان شاهبداغي



» ريحان
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[27/1/1387- 5:34 ع] سلامي چو بوي خوش آشنايي!
[27/1/1387- 5:31 ع] اگر معلمي...يک معلم باش!
[27/1/1387- 5:30 ع] آنجا... مرا هم دعا کن..
[27/1/1387- 5:30 ع] اين اتوبان هرگز....
[27/1/1387- 5:29 ع] اينجا مرا فاطمه صدا کن...فاطمه
[27/1/1387- 5:28 ع] تو نرفتي...من جا ماندم...
[27/1/1387- 5:28 ع] نفس عميق بکش ريحان
[27/1/1387- 5:27 ع] و من آنروز متولد شدم
[27/1/1387- 5:26 ع] ...........
[27/1/1387- 5:25 ع] ميلاد مبارک
[27/1/1387- 5:25 ع] امشب با تو حرفها دارم..
[27/1/1387- 5:24 ع] نه تو مي ماني،نه اندوه!
[آرشيو شده ها]


بازديدهاي امروز: 8  بازديد
بازديدهاي ديروز: 6  بازديد
مجموع بازديدها: 2414  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لوگوي دوستان من«

» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: